صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
131
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
آمد . مىگويد ؛ پيش خود گفتم : به خدا - همان گونه كه قريش مىگويند - محمد شاعر است . اين آيه را تلاوت كرد : « إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ . وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ . » « 1 » : [ بىگمان قرآن گفتارى است ( از زبان ) فرستادهاى بزرگوار ( كه آن را تبليغ مىكند . ) و آن گفتار شاعرى نيست كه كمتر ( به آن ) ايمان داريد . ] گفتم : كاهن است . گفت : [ گفتار كاهنى نيست كه كمتر ( از آن ) پند مىگيريد . ( پيام فرود آمدهاى است از جانب پروردگار جهانيان ) ] پيامبر تلاوت را تا آخر سوره ادامه دارد . در اين موقع ، [ عشق ] اسلام در قلبم شعلهور شد . « 2 » ( 1 ) اين ، اولين پايه و هستهء اسلام بود كه در قلب مبارك عمر قرار گرفت ؛ اما گاهى پوستهء ميل جاهلى و ظواهر ، تعصب كوركورانه و افتخار به دين نياكان ، بر حقيقت كه به آرامى و نجوا با قلبش سخن مىگفت ، غالب مىآمد و بىتوجه به احساسى كه در پشت اين تعصب و پوستهء جاهلى جاى داشت ؛ در رفتارش ، غرور و خود بزرگبينى بر ضد اسلام باقى مانده بود . از جمله تندخويى و دشمنىاش با پيامبر اين كه : روزى از خانه بيرون رفت و شمشير را به كمر بست و خواست پيامبر را بيازارد . در راه به نعيم پسر عبد اللّه نحام عدوى يا مردى از طايفهء زهره و يا مردى از طايفهء مخزوم رسيد ، آن مرد پرسيد ، عمر ! كجا مىروى ؟ گفت : مىخواهم محمد را بكشم ؟ گفت : وقتى محمد را كشتى ؛ چگونه از دست بنى هاشم و بنى زهره مىرهى ؟ ! گفت : مىبينم كه تو [ نيز ] گول خورده و از دينت روى بر تافته و آن را ترك كردهاى ! ( 2 ) گفت : اى عمر ! تو را از چيز شگفتآورى با خبر كنم خواهر و دامادت ، هر دو از دين تو روى برتافته و آن را ترك نموده [ و به دين محمد گرويدهاند . ] عمر به قصد نابودى آنان راه را در پيش گرفت تا به مقصد رسيد . خباب پسر ارتّ نزد آنان بود و صحيفهاى كه سورهء « طه » در آن نوشته شده بود ، همراه داشت و به آنان درس مىداد . وقتى خباب صداى عمر را شنيد [ در اتاق كوچكى ] پنهان شد و فاطمه ، خواهر عمر صحيفه را از ديد برادرش پوشيد . اما عمر هنگامى كه نزديك خانه شده بود ، صداى تلاوت خباب را شنيد وقتى وارد خانه شد گفت : آن
--> ( 1 ) - حاقه / 41 - 40 ( 2 ) - تاريخ عمر . . .